نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
26
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
از وى پرسيد ، كه از متصرفات ازبك كدام شهر ببلاد وى نزديكترست ، گفت شهر سراب ، بفرمود تا آن شهر را نيز بقلمرو قديم وى افزوده در فرمان بنگارند ، و آن دو گوشوار تغيير پذيرفته ، نام شاهنشاه بر ان نگاشته آمد ، و ملك نصرة الدّين از اسارت نجات يافته ، شادكام و آسوده خاطر بازگشت ، و چون در توقيع وى نام سراب و اعمال آن مذكور ، و آن جايگاه از بلاد ازبك بود ، نصرة الدّين اظهار آن را مصلحت نديده ، همچنان سر به مهر در خزانهء خويش بنهفت ، تا آنكه سلطان جلال الدّين تبريز را از ازبك بگرفت ، اينگاه با همان توقيع ، بىآنكه رسول فرستد يا سوگند زينهار خواهد ، بدرگاه سلطان حاضر امد ، چون جلال الدّين فرمان شاهنشاه بديد ، بفرمود تا آن را مقبول دارند ، و در عمل ارند ، و او را از ديگر همانندان ، بخويش نزديكتر ساخت ، و باحسان و انعام ممتاز گردانيد و وى را ببركت آن اسارت خير كامل شامل ، و خوشروزى تمام حاصل امد . آرى بسا افتد كه آدمى چيزى را مكروه دارد ، و بخواست خداى خير بسيار در ان باشد . عاقبت اتابك سعد بن زنگى چون اتابك سعد اسير گشت ، فرزند وى نصرة الدّين ابو بكر ، برجاى وى بنشست ، و ببخشش و احسان و سخا و لطف بيان ، دلهاى سران بدست آورد ، و اميران جملگى اطاعت وى پذيرفته ، همگان چون قلم سر بر خط فرمان نهادند . از انجا كه شاهنشاه از قصد بغداد فراغت تسخير فارس ، و انديشهء تملّك آن ديار نداشت ، بر اتابك سعد بخلاص منّت گذاشت ، و دو قلعهء استخر و اسكناباد « 1 » را ، كه پايهء آن دو بر كوههاى بلند استوار ، و هريك بحصانت و استحكام ، ضرب المثل خاص و عام باشد ، از وى بگرفت و بمؤيّد حاجب سپرد ، و زنى از خانوادهء مادرش تركان خاتون ، بنكاح اتابك سعد اورد ، و با وى شرط كرد كه بهر سال ثلث خراج بلاد خويش ، بخزينهء شاهنشاه فرستد اتابك با خلعتها و تشريفات بازگشت ، و چون بپايتخت خود ، شيراز ، رسيد ، فرزندش ابو بكر ، از تسليم ملك امتناع ورزيد و فريب نفس او را بر نزاع و سوداى انتزاع مملكت از پدر بداشت ، و اين ستيز و مخالفت به چشم وى خوش نمود ، لكن در غفلت ابو بكر ، حسام الدّين تكين تاش ، بزرگتر مملوكان و مقدّم دولت اتابك ، دروازه بگشود و بناگاه اتابك سعد در امده با شمشير آخته بر پسر بتاخت ، و بر روى وى تيغى براند ، كه اثر زخم بماند و دو گروه در ميان فرزند و باب ، حايل و حجاب گشتند ، و بامر اتابك سعد ، ابو بكر را گرفته ، چندى بزندان بداشتند ، تا بر سر رضا آمده گناه وى درگذاشت ،
--> ( 1 ) : كذا فى الاصل